عناوين مجموعه هاي فروغ
اسير
تو را مي خواهم و دانم كه هرگز
به كام دل در آغوشت نگيرم
تويي آن آسمالن صاف و روشن
من اين كنج قفس مرغي اسيرم
ز پشت ميله هاي سرد تيره
نگاه حسرتم حيران به رويت
در اين فكرم كه دستي پيش آيد
و من ناگه گشايم پر به سويت
در اين فكرم كه در يك لحظه غفلت
از اين زندان خاموش پر بگيرم
به چشم مرد زندانبان بخندم
كنارت زندگي از سر بگيرم
در اين فكرم من و دانم كه هرگز
مرا ياراي رفتن زين قفس نيست
اگر هم مرد زندانبان بخواهد
دگر از بهر پروازم نفس نيست
ز پشت ميله ها هر صبح روشن
نگاه كودكي خندد به رويم
چو من سر مي كنم آواز شادي
لبش با بوسه مي آيد به سويم
اگر اي آسمان خواهم كه يك روز
از اين زندان خامش پر بگيرم
به چشم كودك گريان چه گويم
ز من بگذر كه من مرغي اسيرم
من آن شمعم كه با سوز دل خويش
فروزان مي كنم ويرانه اي را
اگر خواهم كه خاموشي گزينم
پريشان مي كنم كاشانه اي را
ديوار
در گذشت پر شتاب لحظه هاي سرد
چشمهاي وحشي تو در سكوت خويش
گرد من ديوار ميسازد
مي گريزم از تو در بيراهه هاي راه
تا ببينم دشتها را در غبار ماه
تا بشويم تن به آب چشمه هاي نور
در مه رنگين صبح گرم تابستان
پر كنم دامان ز سوسن هاي صحرايي
بشنوم بانگ خروسان را ز بام كلبه دهقان
مي گريزم از تو تا در دامن صحرا
سخت بفشارم به روي سبزه ها پا را
يا بنوشم سرد علفها را
مي گريزم از تو تا در ساحلي متروك
از فراز صخره هاي گمشده در ابر تاريكي
بنگرم رقص دوار انگيز طوفانهاي دريا را
در غروبي دور
چون كبوترهاي وحشي زير پر گيرم
دشتها را كوهها را آسمانها را
بشنوم از لابلاي بوته هاي خشك
نغمه هاي شادي مرغان صحرا را
مي گريزم از تو تا دور از تو بگشايم
راه شهر آرزو را
و درون شهر ...
درب سنگين طلايي قصر رويا را
ليك چشمان تو با فرياد خاموشش
راهها را در نگاهم تار ميسازد
همچنان در ظلمت رازش
گرد من ديوار ميسازد
عاقبت يكروز ...
ميگريزم از فسون ديده ترديد
مي تروام همچو عطري از گل رنگين رويا ها
مي خزم در موج گيسوي نسيم شب
مي روم تا ساحل خورشيد
در جهاني خفته در آرامشي جاويد
نرم ميلغزم درون بستر ابري طلايي رنگ
پنجه هاي نور ميريزد بروي آسمان شاد
طرح بس آهنگ
من از آنجا سر خوش و آزاد
ديده مي دوزم به دنيايي كه چشم پر فسون تو
راههايش را به چشم تار ميسازد
ديده ميدوزم به دنيايي كه چشم پر فسون تو
همچنان در ظلمت رازش
گرد آن ديوار ميسازد
تولدي ديگر
همه هستي من آيه تاريكيست
كه ترا در خود تكرار كنان
به سحرگاه شكفتن ها و رستن هاي ابدي خواهد برد
من در اين آيه ترا آه كشيدم آه
من در اين آيه ترا
به درخت و آب و آتش پيوند زدم
زندگي شايد
يك خيابان درازست كه هر روز زني با زنبيلي از آن مي گذرد
زندگي شايد
ريسمانيست كه مردي با آن خود را از شاخه مي آويزد
زندگي شايد طفلي است كه از مدرسه بر ميگردد
زندگي شايد افروختن سيگاري باشد در فاصله رخوتناك دو همآغوشي
يا عبور گيج رهگذري باشد
كه كلاه از سر بر ميدارد
و به يك رهگذر ديگر با لبخندي بي معني مي گويد صبح بخير
زندگي شايد آن لحظه مسدوديست
كه نگاه من در ني ني چشمان تو خود را ويران مي سازد
و در اين حسي است
كه من آن را با ادراك ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت
در اتاقي كه به اندازه يك تنهاييست
دل من
كه به اندازه يك عشقست
به بهانه هاي ساده خوشبختي خود مي نگرد
به زوال زيباي گلها در گلدان
به نهالي كه تو در باغچه خانه مان كاشته اي
و به آواز قناري ها
كه به اندازه يك پنجره مي خوانند
آه ...
سهم من اينست
سهم من اينست
سهم من
آسمانيست كه آويختن پرده اي آن را از من مي گيرد
سهم من پايين رفتن از يك پله متروكست
و به چيزي در پوسيدگي و غربت واصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودي در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدايي جان دادن كه به من مي گويد
دستهايت را دوست ميدارم
دستهايم را در باغچه مي كارم
سبز خواهم شد مي دانم مي دانم مي دانم
و پرستو ها در گودي انگشتان جوهريم
تخم خواهند گذاشت
گوشواري به دو گوشم مي آويزم
از دو گيلاس سرخ همزاد
و به ناخن هايم برگ گل كوكب مي چسبانم
كوچه اي هست كه در آنجا
پسراني كه به من عاشق بودند هنوز
با همان موهاي درهم و گردن هاي باريك و پاهاي لاغر
به تبسم معصوم دختركي مي انديشند كه يك شب او را باد با خود برد
كوچه اي هست كه قلب من آن را
از محله هاي كودكيم دزديده ست
سفر حجمي در خط زمان
و به حجمي خط خشك زمان را آبستن كردن
حجمي از تصويري آگاه
كه ز مهماني يك آينه بر ميگردد
و بدينسانست
كه كسي مي ميرد
و كسي مي ماند
هيچ صيادي در جوي حقيري كه به گودالي مي ريزد مرواريدي صيد نخواهد كرد
من
پري كوچك غمگيني را
مي شناسم كه در اقيانوسي مسكن دارد
و دلش را در يك ني لبك چوبين
مي نوازد آرام آرام
پري كوچك غمگيني كه شب از يك بوسه مي ميرد
و سحرگاه از يك بوسه به دنيا خواهد آمد
عصيان بندگي
بر لبانم سايه اي از پرسشي مرموز
در دلم درديست بي آرام و هستي سوز
راز سرگرداني اين روح عاصي را
با تو خواهم در ميان بگذاردن امروز
گر چه از درگاه خود مي رانيم اما
تا من اينجا بنده تو آنجا خدا باشي
سرگذشت تيره من سرگذشتي نيست
كز سرآغاز و سرانجامش جدا باشي
نيمه شب گهواره ها آرام مي جنبند
بي خبر از كوچ دردآلود انسانها
دست مرموزي مرا چون زورقي لرزان
مي كشد پاروزنان در كام طوفانها
چهره هايي در نگاهم سخت بيگانه
خانه هايي بر فرازش اشك اختر ها
وحشت زندان و برق حلقه زنجير
داستانهايي ز لطف ايزد يكتا
سينه سرد زمين و لكه هاي گور
هر سلامي سايه تاريك بدرودي
دستهايي خالي و در آسماني دور
زردي خورشيد بيمار تب آلودي
جستجويي بي سرانجام و تلاشي گنگ
جاده يي ظلماني و پايي به ره خسته
نه نشان آتشي بر قله هاي طور
نه جوابي از وراي اين در بسته
آه ... آيا ناله ام ره مي برد در تو ؟
تا زني بر سنگ جام خود پرستي را
يك زمان با من نشيني ‚ با من خاكي
از لب شعر م بنوشي درد هستي را
سالها در خويش افسردم ولي امروز
شعله سان سر مي كشم تا خرمنت سوزم
يا خمش سازي خروش بي شكيبم را
يا ترا من شيوه اي ديگر بياموزم
دانم از درگاه خود مي رانيم ‚ اما
تا من اينجا بنده تو آنجا خدا باشي
سرگذشت تيره من سرگذشتي نيست
كز سر آغاز و سرانجامش جدا باشي
چيستم من زاده يك شام لذتباز
ناشناسي پيش ميراند در اين راهم
روزگاري پيكري بر پيكري پيچيد
من به دنيا آمدم بي آنكه خود خواهم
كي رهايم كرده اي ‚ تا با دوچشم باز
برگزينم قالبي ‚ خود از براي خويش
تا دهم بر هر كه خواهم نام مادر را
خود به آزادي نهم در راه پاي خويش
من به دنيا آمدم تا در جهان تو
حاصل پيوند سوزان دو تن باشم
پيش از آن كي آشنا بوديم ما با هم
من به دنيا آمدم بي آنكه من باشم
روزها رفتند و در چشم سياهي ريخت
ظلمت شبهاي كور ديرپاي تو
روزها رفتند و آن آواي لالايي
مرد و پر شد گوشهايم از صداي تو
كودكي همچون پرستوهاي رنگين بال
رو بسوي آسمانهاي دگر پر زد
نطفه انديشه در مغزم بخود جنبيد
ميهماني بي خبر انگشت بر در زد
ميدويدم در بيابانهاي وهم انگيز
مي نشستم در كنار چشمه ها سرمست
مي شكستم شاخه هاي راز را اما
از تن اين بوته هر دم شاخه اي مي رست
راه من تا دور دست دشتها مي رفت
من شناور در شط انديشه هاي خويش
مي خزيدم در دل امواج سرگردان
مي گسستم بند ظلمت را ز پاي خويش
عاقبت روزي ز خود آرام پرسيدم
چيستم من از كجا آغاز مي يابم
گر سرا پا نور گرم زندگي هستم
از كدامين آسمان راز مي تابم
از چه مي انديشم اينسان روز و شب خاموش
دانه انديشه را در من كه افشانده است
چنگ در دست من و چنگي مغرور
يا به دامانم كسي اين چنگ بنشانده است
گر نبودم يا به دنياي دگر بودم
باز آيا قدرت انديشه مي بود ؟
باز آيا مي توانسم كه ره يابم
در معماهاي اين دنياي رازآلود
ترس ترسان در پي آن پاسخ مرموز
سر نهادم در رهي تاريك و پيچاپيچ
سايه افكندي بر آن پايان و دانستم
پاي تا سر هيچ هستم ‚ هيچ هستم ‚ هيچ
سايه افكندي بر آن پايان و در دستت
ريسماني بود و آن سويش به گردنها
مي كشيدي خلق را در كوره راه عمر
چشمهاشان خيره در تصوير آن دنيا
مي كشيدي خلق را در راه و مي خواندي
آتش دوزخ نصيب كفر گويان باد
هر كه شيطان را به جايم بر گزيند او
آتش دوزخ به جانش سخت سوزان باد
خويش را آينه اي ديدم تهي از خويش
هر زمان نقشي در آن افتد به دست تو
گاه نقش قدرتت ‚ گه نقش بيدادت
گاه نقش ديدگان خودپرست تو
گوسپندي در ميان گله سرگردان
آنكه چوپانست ره بر گرگ بگشوده
آنكه چوپانست خود سرمست از اين بازي
مي زده در گوشه اي آرام آسوده
مي كشيدي خلق را در راه و مي خواندي
آتش دوزخ نصيب كفرگويان باد
هر كه شيطان را به جايم برگزيند او
آتش دوزخ به جانش سخت سوزان باد
آفريدي خود تو اين شيطان ملعون را
عاصيش كردي او را سوي ما راند ي
اين تو بودي ‚ اين تو بودي كز يكي شعله
ديوي اينسان ساختي در راه بنشاندي
مهلتش دادي كه تا دنيا به جا باشد
با سرانگشتان شومش آتش افروزد
لذتي وحشي شود در بستري خاموش
بوسه گردد بر لباني كز عطش سوزد
هر چه زيبا بود بيرحمانه بخشيديش
شعر شد ‚ فرياد شد ‚ عشق و جواني شد
عطر گلها شد بروي دشتها پاشيد
رنگ دنيا شد فريب زندگاني شد
موج شد بر دامن مواج رقاصان
آتش مي شد درون خم به جوش آمد
آن چنان در جان مي خواران خروش افكند
تا ز هر ويرانه بانگ نوش نوش آمد
نغمه شد در پنجه چنگي به خود پيچيد
لرزه شد بر سينه هاي سيمگون افتاد
خنده شد دندان مهرويان نمايان كرد
عكس ساقي شد به جام واژگون افتاد
سحر آوازش در اين شبهاي ظلماني
هادي گم كرده راهان در بيابان شد
بانگ پايش در دل محرابها رقصيد
برق چشمانش چراغ رهنورردان شد
هر چه زيبا بود بيرحمانه بخشيديش
در ره زيبا پرستانش رها كردي
آن گه از فرياد هاي خشم و قهر خويش
گنبد ميناي ما را پر صدا كردي
چشم ما لبريز از آن تصوير افسوني
ما به پاي افتاده در راه سجود تو
رنگ خون گيرد دمادم در نظرهامان
سرگذشت تيره قوم ثمود تو
خود نشستي تا بر آنها چيره شد آنگاه
چون گياهي خشك كرديشان ز طوفاني
تندباد خشم تو بر قوم لوط آمد
سوختيشان ‚ سوختي با برق سوزاني
واي از اين بازي ‚ از اين بازي درد آلود
از چه ما را اين چنين بازيچه مي سازي
رشته تسبيح و در دست تو مي چرخيم
گرم مي چرخاني و بيهوده مي تازي
چشم ما تا در دو چشم زندگي افتاد
با خطا اين لفظ مبهم آشنا گشتيم
تو خطا را آفريدي او بخود جنبيد
تاخت بر ما عاقبت نفس خطا گشتيم
گر تو با ما بودي و لطف تو با ما بود
هيچ شيطان را به ما مهري و راهي بود ؟
هيچ در اين روح طغيان كرده عاصي
زو نشاني بود يا آواي پايي بود
تو من و ما را پياپي مي كشي در گود
تا بگويي ميتواني اين چنين باشي
تا من وما جلوه گاه قدرتت باشيم
بر سر ما پتك سرد آهنين باشي
چيست اين شيطان از درگاهها رانده
در سراي خامش ما ميهمان مانده
بر اثير پيكر سوزنده اش دستي
عطر لذتها ي دنيا را بيافشانده
چيست او جز آن چه تو مي خواستي باشد
تيره روحي ‚ تيره جاني ‚ تيره بينايي
تيره لبخندي بر آن لبهاي بي لبخند
تيره آغازي ‚ خدايا ‚ تيره پاياني
ميل او كي مايه اين هستي تلخست
راي او را كي از او در كار پرسيدي
گر رهايش كرده بودي تا بخود باشد
هرگز از او در جهان تقشي نمي ديدي
اي بسا شبها كه در خواب من آمد او
چشمهايش چشمه هاي اشك و خون بودند
سخت ميناليدند مي ديدم كه بر لبهاش
ناله هايش خالي از رنگ فسون بودند
شرمگين زين نام ننگ آلوده رسوا
گوشيه يي مي جست تا از خود رها گردد
پيكرش رنگ پليدي بود و او گريان
قدرتي مي خواست تا از خود جدا گردد
اي بسا شبها كه با من گفتگو مي كرد
گوش من گويي هنوز از ناله لبريز است
شيطان : تف بر اين هستي بر اين هستي درآلود
تف بر اين هستي كه اينسان نفرت انگيزست
خالق من او و او هر دم به گوش خلق
از چه مي گويد چنان بودم چنين باشم
من اگر شيطان مكارم گناهم چيست ؟
او نمي خواهد كه من چيزي جز اين باشم
دوزخش در آرزوي طعمه يي مي سوخت
دام صيادي به دستم داد و رامم كرد
تا هزاران طعمه در دام افكنم ناگاه
عالمي را پرخروش از بانگ نامم كرد
دوزخش در آرزوي طعمه يي مي سوخت
منتظر برپا ملكهاي عذاب او
نيزه هاي آتشين و خيمه هاي دود
تشنه قربانيان بي حساب او
ميوه تلخ درخت وحشي زقوم
همچنان بر شاخه ها افتاده بي حاصل
آن شراب از حميم دوزخ آغشته
ناز ده كس را شرار تازه اي در دل
دوزخش از ضجه هاي درد خالي بود
دوزخش بيهوده مي تابيد و مي افروخت
تا به اين بيهودگي رنگ دگر بخشد
او به من رسم فريب خلق را آموخت
من چه هستم خود سيه روزي كه بر پايش
بندهاي سرنوشتي تيره پيچيده
اي مريدان من اي گمگشتگان راه
راه ما را او گزيده ‚ نيك سنجيده
اي مريدان من اي گمگشتاگان راه
راه راهي نيست تا راهي به او جوييم
تا به كي در جستجوي راه مي كوشيد
راه ناپيداست ما خود راهي اوييم
اي مريدان من اي نفرين او بر ما
اي مريدان من اي فرياد ما از او
اي همه بيداد او ‚ بيداد او بر ما
اي سراپا خنده هاي شاد ما از او
ما نه درياييم تا خود ‚ موج خود گرديم
ما نه طوفانيم تا خود ‚ خشم خود باشيم
ما كه از چشمان او بيهوده افتاديم
از چه مي كوشيم تا خود چشم خود باشيم
ما نه آغوشيم تا از خويشتن سوزيم
ما نه آوازيم تا از خويشتن لرزيم
ما نه ما هستيم تا بر ما گنه باشد
ما نه او هستيم تا از خويشتن ترسيم
ما اگر در دام نا افتاده مي رفتيم
دام خود را با فريبي تازه مي گسترد
او براي دوزخ تبدار سوزانش
طعمه هايي تازه در هر لحظه مي پرورد
اي مريدان من اي گمگشتگان راه
من خود از اين نام ننگ آلوده بيزارم
گر چه او كوشيده تا خوابم كند اما
من كه شيطانم دريغا سخت بيدارم
اي بسا شبها كه من با او در آن ظلمت
اشك باريدم پياپي اشك باريدم
اي بسا شبها كه من لبهاي شيطان را
چون ز گفتن مانده بود آرام بوسيدم
اي بسا شبها كه بر آن چهره پرچين
دستهايم با نوازش ها فرود آمد
اي بسا شبها كه تا آواي او برخاست
زانوانم بي تامل در سجود آمد
اي بسا شبها كه او از آن رداي سرخ
آرزو مي كرد تا يك دم برون باشد
آرزو مي كرد تا روح صفا گردد
ني خداي نيمي از دنياي دون باشد
بارالها حاصل اين خود پرستي چيست ؟
ما كه خود افتادگان زار مسكينيم
ما كه جز نقش تو در هر كار و هر پندار
نقش دستي ‚ نقش جادويي نمي بينيم
ساختي دنياي خاكي را و ميداني
پاي تا سر جز سرابي ‚ جز فريبي نيست
ما عروسكها و دستان تو دربازي
كفر ما عصيان ما چيز غريبي نيست
شكر گفتي گفتنت ‚ شكر ترا گفتيم
ليك ديگر تا به كي شكر ترا گوييم
راه مي بندي و مي خندي به ره پويان
در كجا هستي ‚ كجا ‚ تا در تو ره جوييم
ما كه چون مومي به دستت شكل ميگيريم
پس دگر افسانه روز قيامت چيست
پس چرا در كام دوزخ سخت مي سوزيم
اين عذاب تلخ و اين رنج ندامت چيست
اين جهان خود دوزخي گرديده بس سوزان
سر به سر آتش سراپا ناله هاي درد
پس غل و زنجيرهاي تفته بر پا
از غبار جسمها خيزنده دودي سرد
خشك و تر با هم ميان شعله ها در سوز
خرقه پوش زاهد و رند خراباتي
مي فروش بيدل و ميخواره سرمست
ساقي روشنگر و پير سماواتي
اين جهان خود دوزخي گرديده بس سوزان
باز آنجا دوزخي در انتظار ماست
بي پناهانيم و دوزخبان سنگين دل
هر زمان گويد كه در هر كار يار ماست
ياد باد آن پير فرخ راي فرخ پي
آن كه از بخت سياهش نام شيطان بود
آن كه در كار تو و عدل تو حيران بود
هر چه او مي گفت دانستم نه جز آن بود
اين منم آن بنده عاصي كه نامم را
دست تو با زيور اين گفته ها آراست
واي بر من واي بر عصيان و طغيانم
گر بگويم يا نگويم جاي من آنجاست
باز در روز قيامت بر من ناچيز
خرده ميگيري كه روزي كفر گو بودم
در ترازو مي نهي بار گناهم را
تا بگويي سركش و تاريك خو بودم
كفه اي لبريز از گناه من
كفه ديگر چه ؟ مي پرسم خداوندا
چيست ميزان تو در اين سنجش مرموز ؟
ميل دل يا سنگهاي تيره صحرا؟
خود چه آسانست در ان روز هول انگيز
روي در روي تو از خود گفتگو كردن
آبرويي را كه هر دم مي بري از خلق
در ترازوي تو نا گه جستجو كردن
در كتابي ‚ يا كه خوابي خود نمي دانم
نقشي از آن بارگاه كبريا ديدم
تو به كار داوري مشغول و صد افسوس
در ترازويت ريا ديدم ريا ديدم
خشم كن اما ز فريادم مپرهيزان
من كه فردا خاك خواهم شد چه پرهيزي
خوب مي دانم سر انجامم چه خواهد بود
تو گرسنه من خدايا صيد ناچيزي
تو گرسنه دوزخ آنجا كام بگشوده
مارهاي زهرآگين تكدرختانش
از دم آنها فضا ها تيره و مسموم
آب چركيني شراب تلخ و سوزانش
در پس ديوارهايي سخت پا برجا
هاويه آن آخرين گودال آتشها
خويش را گسترده تا ناگه فرا گيرد
جسمهاي خاكي و بي حاصل ما را
كاش هستي را به ما هرگز نميدادي
يا چو دادي ‚ هستي ما هستي ما بود
مي چشيدم اين شراب ارغواني را
نيستي ‚ آن گه ‚ خمار مستي ما بود
سالها ما آدمكها بندگان تو
با هزاران نغمه ي ساز تو رقصيديم
عاقبت هم ز آتش خشم تو مي سوزيم
معني عدل ترا هم خوب فهميديم
تا ترا ما تيره روزان دادگر خوانيم
چهر خود را در حرير مهر پوشاندي
از بهشتي ساختي افسانه اي مرموز
نسيه دادي ‚ نقد عمر از خلق بستاندي
گرم از هستي ‚ ز هستي ها حذر كردند
سالها رخساره بر سجاده ساييدند
از تو نامي بر لب و در عالم و رويا
جامي از مي چهره اي ز آن حوريان ديدند
هم شكستي ساغر امروزهاشان را
هم به فرداهايشان با كينه خنديدي
گور خود گشتند و اي باران رحمتها
قرنها بگذشت و بر آن نباريدي
از چه ميگويي حرامست اين مي گلگون؟
در بهشت جويها از مي روان باشد
هديه پرهيزكاران عاقبت آنجا
حوري يي از حوريان آسمان باشد
ميفريبي هر نفس ما را به افسوني
ميكشاني هر زمان ما را به دريايي
در سياهيهاي اين زندان ميافروزي
گاه از باغ بهشتت شمع رويايي
ما اگر در اين جهان بي در و پيكر
خويش را در ساغري سوزان رها كرديم
بارالها باز هم دست تو در كارست
از چه ميگويي كه كاري ناروا كرديم؟
در كنار چشمه هاي سلسبيل تو
ما نمي خواهيم آن خواب طلايي را
سايه هاي سدر و طوبي ز آن خوبان باد
بر تو بخشيديم اين لطف خدايي را
حافظ ‚ آن پيري كه دريا بود و دنيا بود
بر جوي بفروخت اين باغ بهشتي را
من كه باشم تا به جامي نگذرم از آن
تو بزن بر نام شومم داغ زشتي را
چيست اين افسانه رنگين عطرآلود
چيست اين روياي جادوبار سحر آميز
كيستند اين حوريان اين خوشه هاي نور
جامه هاشان از حرير نازك پرهيز
كوزه ها در دست و بر آن ساقهاي نرم
لرزش موج خيال انگيز دامانها
ميخرامند از دري بر درگهي آرام
سينه هاشان خفته در آغوش مرجانها
آبها پاكيزه تر از قطره هاي اشك
نهرها بر سبزه هاي تازه لغزيده
ميوه ها چون دانه هاي روشن ياقوت
گاه چيده ‚ گاه بر هر شاخه ناچيده
سبز خطاني سرا پا لطف و زيبايي
ساقيان بزم و رهزن هاي گنج دل
حسنشان جاويد و چشمان بهشتي ها
گاه بر آنان گهي بر حوريان مايل
قصر ها ديوارهاشان مرمر مواج
تخت ها بر پايه هاشان دانه ي الماس
پرده ها چون بالهايي از حرير سبز
از فضاها مي ترواد عطر تند ياس
ما در اينجا خاك پاي باده و معشوق
ناممان ميخوارگان رانده رسوا
تو در آن دنيا مي و معشوق مي بخشي
مومنان بيگناه پارسا خو را
آن گناه تلخ وسوزاني كه در راهش
جان ما را شوق وصلي و شتابي بود
در بهشت ناگهان نام دگر بگرفت
در بهشت بارالها خود ثوابي بود
هر چه داريم از تو داريم اي كه خود گفتي
مهر من دريا و خشمم همچو طوفانست
هر كه را من خواهم او را تيره دل سازم
هر كه را من برگزينم پاكدامنست
پس دگر ما را چه حاصل زين عبث كوشش
تا درون غرفه هاي عاج ره يابيم
يا براني يا بخواني ميل ميل تست
ما ز فرمانت خدايا رخ نمي تابيم
تو چه هستي اي همه هستي ما از تو
تو چه هستي جز دو دست گرم در بازي
ديگران در كار گل مشغول و تو در گل
مي دمي تا بنده سر گشته اي سازي
تو چه هستي اي همه هستي ما از تو
جز يكي سدي به راه جستجوي ما
گاه در چنگال خشمت ميفشاريمان
گاه مي آيي و مي خندي به روي ما
تو چه هستي ؟ بنده نام و جلال خويش
ديده در آينه دنيا و جمال خويش
هر دم اين آينه را گردانده تا بهتر
بنگرد در جلوه هاي بي زوال خويش
برق چشمان سرابي ‚ رنگ نيرنگي
شيره شبهاي شومي ‚ ظلمت گوري
شايد آن خفاش پير خفته اي كز خشم
تشنه سرخي خوني ‚ دشمن نوري
خود پرستي تو خدايا خود پرستي تو
كفر مي گويم تو خارم كن تو خاكم كن
با هزاران ننگ آلودي مرا اما
گر خدايي در دلم بنشين و پاكم كن
لحظه اي بگذر ز ما بگذار خود باشيم
بعد از آن ما رابسوزان تا ز خود سوزيم
بعد از آن يا اشك يا لبخند يا فرياد
فرصتي تا توشه ره را بيندوزيم
ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد ...
و اين منم
زني تنها
در آستانه ي فصلي سرد
در ابتداي درك هستي آلوده ي زمين
و يأس ساده و غمناك آسمان
و ناتواني اين دستهاي سيماني
زمان گذشت
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
چهار بار نواخت
امروز روز اول ديماه است
من راز فصل ها را ميدانم
و حرف لحظه ها را ميفهمم
نجات دهنده در گور خفته است
و خاك ‚ خاك پذيرنده
اشارتيست به آرامش
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
در كوچه باد مي آيد
در كوچه باد مي آيد
و من به جفت گيري گلها مي انديشم
به غنچه هايي با ساق هاي لاغر كم خون
و اين زمان خسته ي مسلول
و مردي از كنار درختان خيس ميگذرد
مردي كه رشته هاي آبي رگهايش
مانند مارهاي مرده از دو سوي گلوگاهش
بالا خزيده اند
و در شقيقه هاي منقلبش آن هجاي خونين را
تكرار مي كنند
ــ سلام
ــ سلام
و من به جفت گيري گلها مي انديشم
در آستانه ي فصلي سرد
در محفل عزاي آينه ها
و اجتماع سوگوار تجربه هاي پريده رنگ
و اين غروب بارور شده از دانش سكوت
چگونه ميشود به آن كسي كه ميرود اين سان
صبور
سنگين
سرگردان
فرمان ايست داد
چگونه ميشود به مرد گفت كه او زنده نيست او هيچوقت زنده نبوده ست
در كوچه باد مي آيد
كلاغهاي منفرد انزوا
در باغ هاي پير كسالت ميچرخند
و نردبام
چه ارتفاع حقيري دارد
آنها تمام ساده لوحي يك قلب را
با خود به قصر قصه ها بردند
و اكنون ديگر
ديگر چگونه يك نفر به رقص بر خواهد خاست
و گيسوان كودكيش را
در آبهاي جاري خواهد ريخت
و سيب را كه سرانجام چيده است و بوييده است
در زير پا لگد خواهد كرد ؟
اي يار اي يگانه ترين يار
چه ابرهاي سياهي در انتظار روز ميهماني خورشيدند
انگار در مسيري از تجسم پرواز بود كه يكروز آن پرنده نمايان شد
انگار از خطوط سبز تخيل بودند
آن برگ هاي تازه كه در شهوت نسيم نفس ميزدند
انگار
آن شعله بنفش كه در ذهن پاكي پنجره ها ميسوخت
چيزي به جز تصور معصومي از چراغ نبود
در كوچه باد مي آيد
اين ابتداي ويرانيست
آن روز هم كه دست هاي تو ويران شدند باد مي آمد
ستاره هاي عزيز
ستاره هاي مقوايي عزيز
وقتي در آسمان دروغ وزيدن ميگيرد
ديگر چگونه مي شود به سوره هاي رسولان سر شكسته پناه آورد ؟
ما مثل مرده هاي هزاران هزار ساله به هم مي رسيم و آنگاه خورشيد بر تباهي اجساد ما قضاوت خواهد كرد
من سردم است
من سردم است و انگار هيچوقت گرم نخواهم شد
اي يار اي يگانه ترين يار آن شراب مگر چند ساله بود ؟
نگاه كن كه در اينجا زمان چه وزني دارد
و ماهيان چگونه گوشتهاي مرا مي جوند
چرا مرا هميشه در ته دريا نگاه ميداري ؟
من سردم است و از گوشواره هاي صدف بيزارم
من سردم است و ميدانم
كه از تمامي اوهام سرخ يك شقايق وحشي
جز چند قطره خون
چيزي به جا نخواهد ماند
خطوط را رها خواهم كرد
و همچنين شمارش اعداد را رها خواهم كرد
و از ميان شكلهاي هندسي محدود
به پهنه هاي حسي وسعت پناه خواهم برد
من عريانم عريانم عريانم
مثل سكوتهاي ميان كلام هاي محبت عريانم
و زخم هاي من همه از عشق است
از عشق عشق عشق
من اين جزيره سرگردان را
از انقلاب اقيانوس
و انفجار كوه گذر داده ام
و تكه تكه شدن راز آن وجود متحدي بود
كه از حقيرترين ذره هايش آفتاب به دنيا آمد
سلام اي شب معصوم
سلام اي شبي كه چشمهاي گرگ هاي بيابان را
به حفره هاي استخواني ايمان و اعتماد بدل مي كني
و در كنار جويبارهاي تو ارواح بيد ها
ارواح مهربان تبرها را مي بويند
من از جهان بي تفاوتي فكرها و حرفها و صدا ها مي آيم
و اين جهان به لانه ي ماران مانند است
و اين جهان پر از صداي حركت پاهاي مردميست
كه همچنان كه ترا مي بوسند
در ذهن خود طناب دار ترا مي بافند
سلام اي شب معصوم
ميان پنجره و ديدن
هميشه فاصله ايست
چرا نگاه نكردم ؟
مانند آن زمان كه مردي از كنار درختان خيس گذر مي كرد...
چرا نگاه نكردم ؟
انگار مادرم گريسته بود آن شب
آن شب كه من به درد رسيدم و نطفه شكل گرفت
آن شب كه من عروس خوشه هاي اقاقي شدم
آن شب كه اصفهان پر از طنين كاشي آبي بود
و آن كسي كه نيمه ي من بود به درون نطفه من بازگشته بود
و من درآينه مي ديدمش
كه مثل آينه پاكيزه بود و روشن بود
و ناگهان صدايم كرد
و من عروس خوشه هاي اقاقي شدم ...
انگار مادرم گريسته بود آن شب
چه روشنايي بيهوده اي در اين دريچه ي مسدود سر كشيد
چرا نگاه نكردم ؟
تمام لحظه هاي سعادت مي دانستند
كه دست هاي تو ويران خواهد شد
و من نگاه نكردم
تا آن زمان كه پنجره ي ساعت
گشوده شد و آن قناري غمگين چهار بار نواخت
چهار بار نواخت
و من به آن زن كوچك برخوردم
كه چشمهايش مانند لانه هاي خالي سيمرغان بودند
و آن چنان كه در تحرك رانهايش مي رفت
گويي بكارت روياي پرشكوه مرا
با خود بسوي بستر شب مي برد
آيا دوباره گيسوانم را
در باد شانه خواهم زد ؟
آيا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم كاشت ؟
و شمعداني ها را
در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت ؟
آيا دوباره روي ليوان ها خواهم رقصيد ؟
آيا دوباره زنگ در مرا بسوي انتظار صدا خواهد برد ؟
به مادرم گفتم ديگر تمام شد
گفتم هميشه پيش از آنكه فكر كني اتفاق مي افتد
بايد براي روزنامه تسليتي بفرستيم
انسان پوك
انسان پوك پر از اعتماد
نگاه كن كه دندانهايش
چگونه وقت جويدن سرود ميخواند
و چشمهايش
چگونه وقت خيره شدن مي درند
و او چگونه از كنار درختان خيس ميگذرد
صبور
سنگين
سرگردان
در ساعت چهار در لحظه اي كه رشته هاي آبي رگهايش
مانند مارهاي مرده از دو سوي گلوگاهش
بالا خزيده اند و در شقيقه هاي منقلبش آن هجاي خونين را تكرار ميكنند
ــ سلام
ــ سلام
آيا تو هرگز آن چهار لاله ي آبي را
بوييده اي ؟...
زمان گذشت
زمان گذشت و شب روي شاخه هاي لخت اقاقي افتاد
شب پشت شيشه هاي پنجره سر مي خورد
و با زبان سردش
ته مانده هاي روز رفته را به درون ميكشيد
من از كجا مي آيم ؟
من از كجا مي آيم ؟
كه اين چنين به بوي شب آغشته ام ؟
هنوز خاك مزارش تازه است
مزار آن دو دست سبز جوان را ميگويم ...
چه مهربان بودي اي يار اي يگانه ترين يار
چه مهربان بودي وقتي دروغ ميگفتي
چه مهربان بودي وقتي كه پلك هاي آينه ها را مي بستي
و چلچراغها را
از ساقه هاي سيمي مي چيدي
و در سياهي ظالم مرا بسوي چراگاه عشق مي بردي
تا آن بخار گيج كه دنباله ي حريق عطش بود بر چمن خواب مي نشست
و آن ستاره هاي مقوايي
به گرد لايتناهي مي چرخيدند
چرا كلان را به صدا گفتند ؟
چرا نگاه را به خانه ي ديدار ميهمان كردند!
چرا نوازش را
به حجب گيسوان باكرگي بردند ؟
نگاه كن كه در اينجا
چگونه جان آن كسي كه با كلام سخن گفت
و با نگاه نواخت
و با نوازش از رميدن آرميد
به تيره هاي توهم
مصلوب گشته است
و جاي پنج شاخه ي انگشتهاي تو
كه مثل پنج حرف حقيقت بودند
چگونه روي گونه او مانده ست
سكوت چيست چيست چيست اي يگانه ترين يار ؟
سكوت چيست به جز حرفهاي نا گفته
من از گفتن مي مانم اما زبان گنجشكان
زبان زندگي جمله هاي جاري جشن طبيعت ست
زبان گنجشكان يعني : بهار. برگ . بهار
زبان گنجشكان يعني : نسيم .عطر . نسيم
زبان گنجشكان در كارخانه ميميرد
اين كيست اين كسي كه روي جاده ي ابديت
به سوي لحظه ي توحيد مي رود
و ساعت هميشگيش را
با منطق رياضي تفريقها و تفرقه ها كوك ميكند
اين كيست اين كسي كه بانگ خروسان را
آغاز قلب روز نمي داند
آغاز بوي ناشتايي ميداند
اين كيست اين كسي كه تاج عشق به سر دارد
و در ميان جامه هاي عروسي پوسيده ست
پس آفتاب سر انجام
در يك زمان واحد
بر هر دو قطب نا اميد نتابيد
تو از طنين كاشي آبي تهي شدي
و من چنان پرم كه روي صدايم نماز مي خوانند ...
جنازه هاي خوشبخت
جنازه هاي ملول
جنازه هاي ساكت متفكر
جنازه هاي خوش برخورد خوش پوش خوش خوراك
در ايستگاههاي وقت هاي معين
و در زمينه ي مشكوك نورهاي موقت
و شهوت خريد ميوه هاي فاسد بيهودگي
آه
چه مردماني در چارراهها نگران حوادثند
و اين صداي سوتهاي توقف
در لحظه اي كه بايد بايد بايد
مردي به زير چرخهاي زمان له شود
مردي كه از كنار درختان خيس ميگذرد
من از كجا مي آيم؟
به مادرم گفتم ديگر تمام شد
گفتم هميشه پيش از آنكه فكر كني اتفاق مي افتد
بايد براي روزنامه تسليتي بفرستيم
سلام اي غرابت تنهايي
اتاق را به تو تسليم ميكنم
چرا كه ابرهاي تيره هميشه
پيغمبران آيه هاي تازه تطهيرند
و در شهادت يك شمع
راز منوري است كه آنرا
آن آخرين و آن كشيده ترين شعله خواب ميداند
ايمان بياوريم
ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد
ايمان بياوريم به ويرانه هاي باغ تخيل
به داسهاي واژگون شده ي بيكار
و دانه هاي زنداني
نگاه كن كه چه برفي مي بارد ...
شايد حقيقت آن دو دست جوان بود آن دو دست جوان
كه زير بارش يكريز برف مدفون شد
سال ديگر وقتي بهار
با آسمان پشت پنجره هم خوابه ميشود
و در تنش فوران ميكنند
فواره هاي سبز ساقه هاي سبكبار
شكوفه خواهد داد اي يار اي يگانه ترين يار
ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد ...
